آخرالزمان
گویند در آخرالزمان افرادی از مشرق زمین که از اقوام سلمان فارسی هستند و از دین مبین اسلام و مکتب پر نور تشیع تبعیت می کنند بر پا می خیزند و زمینه را برای ظهور آخرین منجی عالم بشریت فراهم می سازند.آری همین طور است، راست گفته اند ولی واقعا با شرایط موجود ما در ان وضعیت هستیم؟
به دل نگیرید به گفته آن رند جگرسوخته ی پیر خرابات ما مامور به وظیفه هستیم نه نتیجه، حال آخرالزمان باشد یانباشد. اطرافت رو خوب نگاه کن وضعیت رو تشخیص بده بعدبا معیارت که نائب امام زمان است تطابق بده هرچه که اجاب می کنه انجام بده.
ما مانده ایم که بمانیم، چشم به لب هایش دوخته ایم تا بمانیم، گوش به حرف هایش داده ایم تا بمانیم.
اللهم الحفظ قاعدنا الامام الخامنه ای
دل را در کربلای ایران جاگذاشته ام!
نمی توانم دیگر در این شهر پراز نیرنگ وفریب راحت باشم. باید راهی شوم رو به جایی که دل می خواهد، جایی که دل راحت باشد،جایی که وصل شوم با آن مردان خدایی. آری اینجا جای زندگی نیست، باید دل از این دنیای کثیف کند و خود را برای محبوب پاک کرد.
باز عید شود ودل هوای شلمچه کرد. شب با یاد فکه خواب رفت وبا یاد اروند از خواب بلند شد.نمی دانم امسال نسیبم بشه خادم بشم یانه یک بار دیگر لباس خاکی شهدا را بپوشم و با روحی آزاد دلم را روانه ی آب های اروند کنم تا او را باخود به کربلای دلها ببرد.
باکه گویم شوق رفتن نیست کس را در مسیر ور نه راه عشق آسان است ومقصد دور نیست
یكبار با آقا مهدی صحبت میكردیم، او به من گفت: «حاج علی، من نزدیك به دویست روز، روزه بدهكارم» اول حرفش را باور نكردم. آقا مهدی و این حرفها ؟ اما او توضیح داد كه: «شش سال تمام چون دائماً در مأموریت بودم و نشد كه ده روز در یك جا بمانم، روزههایم ماند.» و درست پنج روز بعد به شهادت رسید. مدتی بعد از این، موضوع را با شهید صادقی در میان گذاشتم و ایشان تمام بچهها را كه چند هزار نفر میشدند، جمع كرد و پس از اینكه خبر شهادت «مهدی زین الدین» را به آنها داد، گفت: «عزیزان. آقا مهدی پیش از شهادت، به یكی از دوستانش گفتهاند كه حدود 200 روزه قضا دارند، اگر كسی مایل است، دین او را ادا كند، بسم الله.» یكباره تمام میدان به خروش آمد و فریاد كه : «ما آماده ایم» در دلم گفتم: «عجب معاملهای چند هزار روزه در مقابل دویست روز؟»
منبع:كتاب افلاكی خاكی
راوی:علی ایرانی
مناجات شهيد چمران

خدايا!
رحمتي کن تا ايمانم نان و نام برايم نياورد، قوتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در خور ايمانم افکنم، تا از آنها باشم که پول دنيا را مي گيرند و براي دين کار ميکنند، نه آنها که پول دين مي گيرند و براي دنيا کار مي کنند.همواره، تو را سپاس مي گذارم که هر چه، در راه تو و راه پيام تو، بيشتر مي روم بيشتر رنج مي برم، آنها که بايد مرا بنوازند، مي زنند، آنها که بايد همگام باشند، سد راهم مي شوند.آنها که بايد حق شناسي کنند، حق کشي مي کنند، آنها که بايد دستم را بفشارند، سيلي مي زنند، آنها که بايد تقويتم کنند، سرزنشم مي کنند نوميدم مي کنند، تا در راه تو از تنها پايگاهي که چشم ياري دارم و پاداشي، نوميد شوم، چشم ببندم، رانده شوم.... تا تنها اميدم به تو شود، چشم انتظارم، تنها به روي تو باز ماند، تنها از تو ياري طلبم، تنها از تو پاداش گيرم، در حسابي که با تو دارم، شريکي ديگر نباشد، تا؛ تکليفم با تو روشن شود، تا تکليفم با خودم معلوم گردد، تا حلاوت "اخلاص" را که هر دلي اگر اندکي چشيد، هيچ قندي در کامش شيرين نيست بچشم.خدايا: اخلاص! اخلاص! و مي دانم، اي خدا، مي دانم که براي عشق، زيستن، و براي زيبايي و خير؛ مطلق بودن، چگونه آدمي را به مطلق مي برد، چگونه اخلاص، اين وجود نسبي را، اين موجود حقيري را که مجموعه اي از احتياج ها است و ضعف ها و انتظارها، "مطلق" مي کنند!











